تبليغاتX
غروب گناه

غروب گناه

فنا

بین من و وصال فاصله یک "من" است
این من را از من بگیر
این من را فنا کن
که تا وصال تو ذبح یک من باقیست
نمیدانم طلب فنا کردن چیست
نمیدانم فنا شدن چگونه است
تنها میدانم که فنای من وصال تو
و وصال تو فنای من است
پس فنایم را میخواهم چراکه وصلت را میخواهم
فنایم را میخواهم همانقدر که وصلت را!
همانقدر که وصلت غریبست فنایم نیز غریبست
فنا که شوم
غربت از میان میرود
و تنها تو میمانی
ای آشناترین آشنایان
تا من هستم بین من و تو غبار غربتیست بی پایان
به طوفان فنا بزدایش
بزدایش
+ نوشته شده در  شنبه 1390/10/03ساعت 16:50  توسط فروغ  | 

شکستن زیباست

خدایا به آغوش تو پناه آورده ام
و به زیباییت
تا زیبایم کنی
گرچه از واژه های خام نزدیکانم در عذابم!
اما ...به تو پناه می برم تا غم زشتی هایم را از یاد ببرم
هرآنچه دارم از توست
نمیفهمم!این ها را نمیفهمم
که همه را زشت می بینند و خود را زیبا!
اما من همیشه خواسته ام همه را زیبا ببینم!
و می بینم
و وقتی کسی مرا زشت می بیند
دلم می گیرد
نه به ابن خاطر که باور میکنم نازیبا هستم
دلم میگیرد که میبینم تلاشی نمیکند زیبایی مرا ببیند
و تو را ببیند در عمق نگا ه های کودکانه ام...اگر اثری از پاکی شان به جا مانده باشد
من در چشمان خودم تو را میبینم
و ازذرات وجودم فریادها می شنوم
گرچه وجودم ناپاک شده
گرچه تباه شده ام
گرچه به روحم ظلمها کرده ام
اما وجودم هنوز به فریاد تو را می خواند
تن سستم
روح بی اراده ام
هنوز تورا می خواهند
بی تو آرام ندارند
بی تو نا زیبایند
اشکالاز آنان نیست...نه
من نازیبایم
چرا که از تو دورم
از تو دورم
از تو دورم
خدایا چه غم زیباست
چه شکستن لبریز از توست
مرا شکستند و از تو لبریز شدم
روزی خودم را خواهم شکست
تا تو سامانم دهی
به تو پناه می برم از شر پلیدی هایم
.
.
.
فاطمه
فاطمه
بانوی زیبای من
به تو متوسل میشوم
بانوی پاکدامن من
میدانم که فریاد دلم را میشنوی
فاطمه میدانی
چقدر خواستم شبیه تو باشم
خواستم مثل تو زیبا باشم
اما ضعیف بودم
هستم
بانوی تابناک من
در این کوره راه تاریک و دهشتناک
پر از هوس پر از خواهش پر از لغزش
توچراغ راهم باش
دستگیرم باش
مرا به نور گره بزن
چشم من باش
تصویر فردای من باش
چرا که فردایم را چون تو می خواهم
همانقدر معصوم
همانقدر پر مهر
همانقدر مومن
که تو بودی
که هستی
ای زنده تر از زنده
مرا به همان خدایی گره بزن
که تو را اینگونه با شکوه آفرید
.
.
.
خدایا زیبایم کن
به زیباییت


مرجان
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/09/17ساعت 21:49  توسط فروغ  | 

خیال روی تو

چشمانم سنگین شده بود

در بستر کنارم آرمیده بودی محبوبم

لبخند بر لب داشتی و

با شوق و لذت

به چشمان من خیره شده بودی

پلک هایم سنگینی می کرد

می ترسیدم مبادا به خواب روم وتماشای تو نیمه کاره بماند

و گمان کنی بی مهرم

هر بار چشمانم را به سنگینی فرو می بستم

بار دیگر به سختی می گشودم

لبخندت غلیظ تر می شد وقتی تلاشم میدیدی!

به یاد ندارم کی!

اما آخرین بار که چشمانم را بستم

دیگر نگشودم

در آغاز سیاهی بود

و بعد

رویایی نه شیرین آغازیدن گرفت

باز هم تو بودی و دستان من

من از پرتگاهی آویزان

به دستانم چنگ میزدی که مبادا سقوط کنم

...و بغض کردی

که

بر دست عزیزم زخم نشاندم

تقلا می کردی برای نجاتم

و از زیر زانوهای تقلایت

خاک بر صورتم پاشید

و من دیگر تقلایت را ندیدم

نجاتم داده بودی

دستانت را حس نکردم

فقط زخم را به یاد دارم

و دلم

که تو را متهم به بی مهری کرد

.

.

.

از خواب پریدم

تو هنوز آنجا بودی

حتی لحظه ای هم به خواب نرفته بودی

و تمام طول شب به تماشای من نشسته بودی

چشمانم را از شدت نور به سختی میتوانستم باز کنم

دستت سایه بانی شد تا به نور عادت کنم

سفره را چیده بودی رنگارنگ

برای جسم حریص و گرسنه ی من

لبخند زدی

از نگاهت می خواندم

که با تمام وجود دوست می داری

از زبانم بشنوی که دوستت می دارم

اما گرسنه بودم

تمنای زیبای چشمانت باز اسیر بی اعتنایی های من شد

باز هم لبخند زدی

شیرین تر از هر روز

انگار نه انگار که بی مهری کرده ام

به سفره ی رنگین هجوم بردم

چون نری وحشی به ماده ای مظلوم

که هوس شکم خاموش کنم

به نظاره ام نشستی

آرام

باز هم با آن قند لبخند

سیر که شدم

تازه به یاد آوردم

که تو هم وجود داری

چشمانم لبریز شد

زبانم سرشار

بی درنگ و بغض آلود گفتم:

دوستت دارم

شکفتی وباز

لبریز شدی از شوق

موج شیرینی اش

جهان را

مسحور کرد....!

با آن همه بی مهری باز مرا پذیرفتی

و فریاد نکردی که

آی چرا چونان کردی

مسحور توام محبوبم

آرام جانم

همه ی وجودم

دلبرم

همیشه می دانی چه می خواهم

هر روز و هر لحظه

حس معشوقی واقعی را به وجودم می دهی

حس دلبری

حس خواسته شدن

حس زندگی

و در برابر این همه

روزی چند مرتبه بگویم

دوستت دارم

راضی می شوی و

بوی لبخند رضایتت

جهان را پر می کند

ببخش که اینقدر زمینی ات کردم

آخر فکر می کردم آنقدر بالایی که

دستم به تو نمیرسد

عزیییز دلم

تو خود

بهشت را زمینی توصیف کردی

تا شاید ما ناقصان پر اشتها

به طمع بهشت تو

پله ای فراز آییم

آیین خودت پیش گرفتم محبوبم

نازنینم

می دانم نیازی نیست

اما

اینک

حتی می توانم لمست کنم

با تمام وجودم

چون

تو

اینجا

کنار من

آرمیده ای

و

هرگز

به خواب نمی روی!

"مرجان امینی تهرانی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/16ساعت 15:14  توسط فروغ  | 

تیغ تیز دز دست زنگی ِ مست

چه فاجعه ای است

تیغ تیز دز دست زنگی ِ مست

چه مصیبت بزرگیست

قدرت در بازوان روحی وحشی

و چه تهدید بزرگیست

زندگی در حلقه ی گرگ های مرز ناشناس

خدایا دست در دست تو می گذارم

و پا در مسیر تو

و سر بر خانه ی تو

و التماست می کنم

که پناهم دهی از ظلم

و امانم دهی از ظالم

و امانم دهی از خودم

ای خداوند ظلم ستیز

ای خداوند ظلم ستیز

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 14:37  توسط فروغ  | 

من از جهانی دگرم

من از جهانی دگرم
من از جهانی دگرم
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
ساقی از این عالم واهی رهایم کن...رهایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را اینجا به صد ها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
تو را اینجا به گرد سنگ می جویند
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو می گیرند جان از ما
نمی دانم کی ام من ...نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم
تو با خود آشنایم کن...تو با خود آشنایم کن

اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم....پس ای مردم
خدا اینجاست...خدا در قلب انسانهاست

به خود آ ...به خود آ تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست
خدا در خویشتن پیداست...
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
همای از دست این عالم
پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم ...خداوندا بسوزانم...همایم کن...همایم کن
نمی خواهم در این عالم بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن...جدایم کن
من از جهانی دگرم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/20ساعت 4:53  توسط فروغ  | 

بهترین دوست من

I was hitting the bottom in a gloomy world of mine.you came down ,touched my soul , took me up just on the ground. you made me fly straight to sun .you made me stand against a gloomy world that was my world once.the time was passing my heart was bleeding,you came down with love,you healed the wound.I was quite drowned,mud was all around,you came down with warmth,brang back life to my hand.alive full of hope full of nice wishes full of warmth I flew straight to sun ...going upper and upper getting warmer and warmer.I reached to sun...now I'm in sun or sun is in me ,it makes no difference cause hope is in.i need someone to make me warm to kill despair to stay in heart.more than a good friend I believe in you ,always smiling always coaxing in a tenderly style,always leading to every light.I'm blind ,you are my eyes.you sent me roses,you want me just, to say I LOVE YOU,YOU ARE MY GOD,you don't need me,but just for roses not for the sun not for the wolrd you want my love.difficulty is ease when you are on my side.more than a good friend you are looking at me,I'm quite guilty...you don't complain you just murmur come back to me.
I'm living realy living in my new world...shade was deep now it's shallow.for me you are more than a good friend.full of knowledge full of patience.with you my friend i'm always learning,with you my God i'm always laughing.people sometimes ask why you are cheerful?now i should say :more than a good friend God is in me,it's all safety there is no danger. i need just God, with him i've every thing and now he is, i have everything,i need just God ,God is every thing.
by Marjan Amini Tehrani

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 15:21  توسط فروغ  | 

خداوندا!

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم!

شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که می توانم!

و دانش که تفاوت این دو را بدانم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 20:38  توسط فروغ  | 

 

چه خوش خط و خالند

 
مارهای زهر آگین


و چه سر سبز و خرمند


جنگل های خطرناک


و چه شیرینند گناهان گلوگیر.


چشمانم با من دوستند


ولی ناتوان


و تو با من دوست تری


ولی تواناتر .


مرا محروم کن


از داشتن های خطرناک


حتی اگر التماست کنم


و اشک بریزم


و ضجه بزنم


مرا محروم کن


از مارهای زیبا


از عسل های مسموم


از لذت های اندوهبار


ای زیبا


ای توانا


ای لطیف!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 17:7  توسط فروغ  | 

ببین مرا!

 

مشتی استخوانِ سست

 

در زیرِ پوستی نازک

 

ببین مرا!

 

 که حرفی برای گفتن ندارم

 

وحتی رمقی برای شنیدن

 

و تنها نگران ایستاده ام

 

و قدرت فقط در بازوانِ توست

 

و تصمیم تنها در اختیار تو

 

اگر عذابم کنی

 

چاره ای از آن نخواهم داشت

 

و اگر ببخشی

 

 

کسی را جرأتِ اعتراض به تو نخواهد بود

 

اکنون ببین مرا که در برابر تو

 

نگران و ترسان ایستاده ام

 

یک مشت خاکِ ایستاده

 

و منتظرم

 

به حکم صادره از آسمان

 

منتظرِ تو

 

یا ذالعفوِ والرضوان!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 17:7  توسط فروغ  | 

 

چه لذت شگرفی ست

 

 

برخورد آرام نسیم

 

 

با سطح پوستی داغ و تاول زده.

 

 

چه نغمه ی جان فزایی ست

 

 

صدایِ حرکتِ گلبرگ هایِ تازه شکفته در کانونِ  کویر

 

 

چه معجزه یِ سنگینی ست

 

 

تماسِ بلورهایِ سردِ آب

 

 

 

 با سطحِ ترک خورده یِ کامی خشک

 

 

و چه اکسیرِ بی نظیری ست

 

 

مرگ

 

 

 برای مومنان

 

 

صاحبانِ قلب هایِ صیقلی.

 

 

پس ای خداوندگارِ نسیم

 

 

بلورِ قلبم را صیقل ده

 

 

تا آن سوی هستی را

 

 در آن ببینم

 

 

و مرگ را

 

مشتاقانه در آغوش بکشم

 

 

که مرگِ قلب هایِ صیقلی

 

 

 آغازِ بهشتی ابدی ست

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 17:2  توسط فروغ  | 

در درخشش رنگ های خیره کننده

 

 این تویی که می درخشی

 

 و در زیر و بم هر آوازی

 

 این تویی که مینوازی

 

 در پس زیباترین منظره ها

 

 این تویی که به چشم میخوری

 

 و از عمق لطیف ترین صداها

 

 این تویی که به گوش می رسی

 

 و در مرکز هر عشق پاکی

 

 این تویی که جلوه میکنی

 

ای تویی که

 

 همه جا اثری از رنگ و بوی و صورت و صدای توست

 

 هر آفرینی که بگویم

 

 ثنای توست

 

 تنها تو را باید ستود

 

 که ستودنی ها بی تو پست و پوچ و نافرجامند

 

 پس آفرین بر تو

 

 ای تنها ستودنی!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 17:1  توسط فروغ  | 

چه غوغاییست

 

چه هیاهویی کشیده این زمین صبورِ ساکت

 

چکاچاکِ شمشیرها

 

 به طمع مرز

 

شارشِ خونها

 

 به خیالِ خاک

 

نعره هایِ زشت

 

 بعد از شکست های پلید

 

و خنده های زشت تر

 

 از پس پیروزی های پلید تر

 

چه دنیای بی اساسیست

 

زمین خوردن های عبرت انگیز

 

تلخ و شیرین های مکرر

 

چه بی ستون است دنیا

 

و چه بی ستون تر دنیاداران

 

پس مرا به خودت گره بزن

 

به رشته های نپوسیدنی

 

نگسستنی

 

ای صاحب ریسمان های نرم و محکم
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 17:0  توسط فروغ  | 

 خسته ام و له شده !

 از شدت تلاطم امواج درونم

 امواجی زمخت،زشت

 خسته ام و له شده

 اما نه از زمین

 و نه از زمانه

 و نه از غریبه

 و نه از آشنا

 که از خودم

 از خطورات خطرناک ذهنم

 از وسوسه های نفرت انگیز سینه ام

 از آرزوهای نشدنی که بر عقلم  حمله می برند

 و چشمم را کور میکنند

 و خودم را ذلیل!

 و بر این احوال رقت بار

 اگر تو دلت نسوزد

  چه سر نوشتی خواهم داشت!!!

  ای دلسوزترین

  ای دلسوزترین

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 16:59  توسط فروغ  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 16:52  توسط فروغ  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 16:41  توسط فروغ  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 16:40  توسط فروغ  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 16:38  توسط فروغ  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 16:36  توسط فروغ  |